X
تبلیغات
جراحی فک
صبح مامان و پدرم و برادرم اومدن بیمارستان فقط مامان و راه دادن بالا .ساعت ۹:۳۰ دوستمو صدا کردن برا عمل بیچاره داشت می مرد حالا انقدر شب قبل باهاش صحبت کرده بودم ولی از ترس یه دستگاهی که برا عمل از قبل خریده بود رو داشت یادش می رفت ببره تو اتاق عمل به منم ساعت ۹ گفته بودن ۱ ساعت دیگه عمل می شم به پدرم و برادرم هم گفتیم که برن به کاراشون برسن اینجا که کاری نمی تونن بکنن تا اونا رفتن دوستم رفتو و بعد منو گفتن حاضر شم منم با آرامش لباسای جراحی رو پوشیدم اما هنوز تو کما بودما یه عالمه هم وسیله روز قبل به دستور پزشک از داروخانه خریده بودم و با قالب هام گرفتم دشتم با پرستار و مامانم با آسانسور رفتیم طبقه بالا دم در اتاق با مامانم خداحافظی کردم رفتم تو یه سری وسایل اضافمو دادم بهشون رفتم تو .چه خبر بود یکی می رفت یکی می اومد یکی این دکتر و صدا می کرد اون یکی ......خلاصه منم مات و مبهوت لبخند به لب هر جا این خانومه می رفت می رفتم گفت اون اتاقه باید بری سومین اتاق عمل برا من آماده شده بود تا به سومین اتاق برسم یه دیدی تو اولی و دومی انداختم دل و روده بود که ریخته بود بیرون نترسید شوخی کردم دکترا مشغول عمل بودن منم مثل دخترای خوب با پای خودم رفتم رو تخت جراحیم خوابیدم  هی می پرسیدم دکتر کلانتر کجان می گفتن الان میان خلاصه دستگاههای لازم وصل شد دکتر حسینی دستیار دکتر کلانتر با رویی خوش اومدن کمی حال و احوال کردیمو بعد بعد هم یه آقایی تند تند یه چیزایی تو سرمم تزریق می کرد تا دیدم سرم همچین داره گیج میره به شوخی به دکتر گفتم به به سرم داره می ره یه خنده ای کرد بعد یه آقایی بلن گفت بهم بیا رو این تخت  چشامو یه کمی باز کرده گفتم نمی تونم دیگه خودشون گذاشتنم روتخت بعد یه دفعه دیدم دوباره یه پرستار می گه پاتو بذار رو این تخت این دفعه این کارو کردم منو گذاشتن رو تخت اتاقم وبعد خوابیدم .یعنی که عمل الان تموم شده و من رو تخت اتاقمم شب اول الحق که شب سختی بود سه بار خون بالا آوردم البته خیلی خوبه این حالت چون که خونها وارد دستگاه گوارش دیگه نمی شه و هم اینکه کلا سبک بعد از اون حالم خیلی بهتر شد  شب اول بالاخره به سختی تموم شد ۲۴ ساعت نه تکون باید می خوردم نه غذا صبح که شد دیگه خوابیدم.
+ نوشته شده توسط سمیه در دوشنبه 1388/01/31 و ساعت 18:1 |
صبح ساعت ۷:۳۰ از خونه رفتیم بیرون مامانم از زیر قرآن ردم کرد ن بعد رفتیم کارای اداریشو پدرم انجام دادن .تو تمام مدت هم به این فکر می کردم چطوری این بیمارستا نو باید تحمل کنم .آخه ساختمونش خیلی قدیمیه و به  علت باز سازیه بعضی بخشاش طبقه همکفش خاکی بود .خلاصه بماند بستری شدم و اجازه هم ندادن همراه پیشم بمونه بالاخره تنها شدم یک کمی اول دلم گرفت بعدش نشستم رو تختم کتاب خوندم تا اینکه یک هم اتاقی برام اومد یه دختر جوان بود که با هم هم صحبت شدیم و منم از تنهایی درومدم انقدر مریضای جراحی پلاستیک و سوختگی و این چیزا دیده بودم که دیگه باورم نمی شد من با پای خودم رفتم برا عمل بعد یادم می افتاد که دکتر گفتن عمل من هم واجبه وجنبه درمانی داره خوب پس مجبورم ولی هنوز اصلا ترس نداشتم فقط همش فکر می کردم تو رویام باور نمی کردم تو بیمارستانم خوب اون روز رو با دوست جدیدم کلی خوش گذروندیم کلی خندیدیم با پرستارا دوست شدیم و......ساعت عمل رو هم نمی گفتن گفتن هر وقت صبح صداتون کردیم آماده می شید برا عمل راستی اون روز مامانینا اومدن ملاقاتم مدام هم حالمو می پرسیدن می گفتم به خدا همون حالی که دیروز دارم همونطوریم از فردا باید احوالپرسی کنید
+ نوشته شده توسط سمیه در دوشنبه 1388/01/31 و ساعت 17:43 |
خوب دیگه روز آخره چند تا کار بانکی انجام دادمو یک سری هم  به محل کارزدم عصر هم وسایل بیمارستانمو آماده کردم و یک کتاب در حال مطالعه داشتم که اونوبه آخراش رسونده بودم که خوابم برد.یک ۲ ساعتی حسابی خوابیدم شب رفتیم دیدن عموم چون چهارشنبه با خانواده میرن مکه من دیگه نمی بینمشون ولی به هیچ کس نگفتم عملم چه زمانیه آخه همه دل شوره می گیرن همین داداشا و مامان و بابا بسه که همه الکی خودشونو تو اتاقاشون زدن به خواب.مامانم تا یک ساعت پیش تو اتاقم بود الانم هر یه ربع یه بار مباد مبگه نخوابیدی؟خوب حالا شما بودید باور می کردید که همه تو اتاقاشون خوابن.داداشم هم از صبح چند بار زنگ زده چه ساعتی بستریه چه ساعتی عمله چه ساعتی.....اون یکی داداشم هم می گفت بابا به خدا بیکارید چه کارایی می کنید چه دلی داریدوچه وچه وچه

خلاصه از همه با روحیه ترشون خودمم با نیما برادر زادم که براشون داشتیم گزارش عمل پس فردا رو می دادیم وعملی به نمایش گذاشته بودیم نیما می گفت اول دارو بیهوشی رو می ریزن تو غذای عمه(فکر کن یواشکی)بعد می برن تو اتاق عمل آقای دکتر تشریف میارن با یک حرکت کونگفو فک بنده رو سرویس می کنن و اگه وسط عمل هم به هوش اومدم از تکنیک ماهی تابه استفاده می کنن(اینم اثرات بازیهای کامپیوتریه دیگه). بقیه هم الکی می خندیدن.بعد می گفت اگه عمه حوصلت سر رفت بگو برات پلی استشن بیارم بیمارستان بازی کنی ....حالا بگید عمل فک ترس داره....خوب دیگه برم بخوابم که فردا صبح زود باید پاشم .راستی یک مسواک لادندونی یه قرص جوشان آهن یه قرص جوشان کلسیم و یه قرص جوشان مولتی ویتامیت هم امروز خریدم(به تجویز خودم)

ایشالا همه سالم باشید از همه دوستانی که منو میشناسن و دیدن به خصوص اهالی وادی خاموشان حلالیت می طلبم.البته خیلی زود بر می گردم نترسید این عمل بهانه ای شد برای حلالیت طلبیدن من فکر نمی کنم که مردن در کار باشه حالا اگه بود هم بود دیگه اشکال نداره بالاخره دیر و زود داره سوخت و سوز نداره

+ نوشته شده توسط سمیه در دوشنبه 1388/01/24 و ساعت 2:14 |
امروزم بعد از مراسم آش خورون رفتم قالبامو گرفتمو بعد هم رفتم پیش آقایون دکتر و قالبامو چک کردم وبا دکتر کلانتر هم در مورد بیمه مشورت کردم قرار شد عمل سر موعد انجام شه(که در غیر این صورت میفتاد برا سال دیگه)بعد هم خود بیمارستان کارای بیمه رو پیگیری کنه .که البته گفتن معمولا در هر صورت نود در صد بیمه هزینه این عمل رو متقبل نمی شه .منم گفتم خوب پس اصلا مهم نیست فقط عمل انجام شه.

شبم اتاقمو کلی مرتب کردم و دیگه همین

+ نوشته شده توسط سمیه در دوشنبه 1388/01/24 و ساعت 1:52 |
امروز به میهمانداری گذشت.بعد هم یک کار عقب افتاده دیگه انجام دادم.فکر کنم دیگه کار عقب افتاده نداشته باشم .فردا هم می ریم آش پشت پا شوهر خالمو بخوریم رفتن کربلا.تو این هفته مامانم کلی غذاهای خوش مزه پختن کلا خیلی دارن تحویلم می گیرن بالاخره یک ماه قراره اونا بخورن من تماشا کنم .یک شب پیتزا خوردیم بس این آقا امید آقا امیر ما رو از پیتزا نخوردن ترسوندن البته من یک راهی پیشنهاد کرده به خانواده گفتم فوقش اگه یه چیزی خیلی دلم خواست آبشو می خورم(مثل آب پرتقال آب سیب اب پیتزا....) یه روزم ذرت مکزیکی(چیزایی که خیلی دوست دارم دیگه)فقط خدا روشکر می کنم که تو دوران نقاهتم می تونم بستنی بخورم .

فعلا خدا حافظ تا فردا

+ نوشته شده توسط سمیه در شنبه 1388/01/22 و ساعت 1:28 |
رفتم قالب گیری خیلی ساده بود قرار شد باهام تماس بگیرن برای تحویل.شنبه ساعت ۴ هم وقت دارم تا پلاکامو به دکتر مسروری نشون بدم.یه سری هم می رم دو طبقه بالاتر تا به دکتر کلانتر بگم برای بیمه گفتن سه شنبه کمیسیون پزشکی تشکیل میشه (دقیقا روز عملم)ببینم ایشون چه پیشنهادی دارن .چون قبل از عمل بیمه تعلق می گیره و تا کمیسیون هم نره امکان پذیر نیست.خود بیمه گفته یا عمل عقب بیفته یا خود بیمارستان برای بیمه اقدام کنه....
+ نوشته شده توسط سمیه در شنبه 1388/01/22 و ساعت 1:16 |
سلام

امروز عصر رفتم مطب دکتر کلانتر (وقت داشتم باید می رفتم)ایشون برگه بستری رو دادن قرار شد دوشنبه صبح بیمارستان ۱۵ خردادبستری شم سه شنبه هم عمل.۵ تا ۷ روز هم بستری می شم .در مورد خیلی چیزا ازشون سوال کردم یکی شو به خاطر اهمیت مساله بهتون می گم پرسیدم آیا جراحی فک و بینی با هم امکان پذیره؟گفتن امکان پذیره اما توصیه نمی کنم از این مثل هم استفاده کردن که مثل این می مونه که بخوای از دو تا سفره غذا بخوری از هر دو به اندازه کافی استفاده نمی کنی.

فردا ساعت ۱۲ هم وقت دارم برم برا قالبگیری عمل نمی دونم چیه حالا بعدا اگه مثل امشب خسته نباشم براتون می گم چطوری بود.امشب خسته ام چون تا ۹ شب مطب دکتر بودم.راستی یه دختر خانمی اومده بود بینی شو عمل کرده بود فوق العاده بود خیلی زیبا وطبیعی بود تازه جالبه که بدونین یه ماه هم از عملش نگذشته بود اصلا ورم هم نداشت.

+ نوشته شده توسط سمیه در پنجشنبه 1388/01/20 و ساعت 0:13 |
سلام امروز تصمیم گرفتم این وبلاگو بسازم به خاطر اینکه چند روز دیگه جراحی فک دارم دکترم آقای دکتر کلانتر هرمز هستند.از لحاظ روحی هم خیلی خوبم اصلا نگران جراحیم نیستم چون دکترهایی مثل دکتر کلانتر و دکتر مسگرزاده نه تنها در ایران تک اند بلکه در دنیا جایگاه خاصی دارند.اما این چند روزه که تو اینترنت در مورد جراحی فک جستجو می کردم دیدم که چند تا از مریضای دکتر مسگرزاده خیلی قشنگ گزارش عملشونو نوشتن.وبسیار کار جالب و مفید برای کسانی ست که می خوان این عمل رو انجام بدن به خصوص که دکترشون هم دکتر مسگرزاده باشه امندیدم  منم تصمیم گرفتم در مورد عمل خودم بنویسم تا کسانی که این جراحی رو با دکتر کلانتر دارن استفاده کنند . یک هفته دیگه عملمه امروز رفتم عکس رادیولوژی از فکم گرفتم بعد عصر هم وقت داشتم پیش ارتودنتیستم دکتر مسروری که ایشونم در تخصصشون جزو بهترین ها هستن رفتم ایشونم سیم های ارتودنسی رو عوض کردن ویه سیم ضخیم گذاشتن وبه جای کشها هم دوباره سیم گذاشتن  وگفتن که فردا هم برم قالبگیری برای عملم انجام بدم وقتم گرفتم.

دیگه براتون بگم که از بیمارستانم نگران بودم چند روز پیش رفتم بیمارستانو دیدم البته یادم رفت بگم فردا بیمارستانمو از دکتر کلانتر قراره بپرسم شاید براتون جالب باشه چون اصلا ازشون نپرسیدم که کجا می خوان عمل کنم فقط منشی شون گفت یا ۱۵ خرداده یا شیخ بهایی من فرض و گذاشتم رو ۱۵ خردا دو رفتم اونجا چون اگه شیخ بهایی باشه که خیلی خوبه .۱۵ خردادبد نبود ولی مهم دکترمه که هر کس عمل کرده واقعا راضی بوده و کارشون فوق العاده بوده معمولا مریضای دیگرو که دیدم و شنیدم بعد از عمل صورتشون ورم می کنه اما چند تا از مریضای دکتر کلانتر و که دیدم و باهاشون صحبت کردم اصلا صورتشون ورم نکرد حالا دیگه نمی دونم به چی بستگی داره.

گفتم من اصلا نگران نیستم از هیچ چیز هم نمی ترسم به اونایی هم که در شرایط من قرار دارن توصیه می کنم به دکترتون اعتماد کنید درد گرسنگی و...آدمو نمی کشه دنیا رو سخت نگیرید.بعد هم آدمیزاد موجود عجیبیه به همه شرایطی عادت می کنه  من بعد از ارتودنسی به این مساله بسیار عمیق پی بردم چرا که این همه سیم و براکت و فلز تو دهن آدم باشه بعد اولشم ناراحت باشه حالابعد از گذشت یه مدت کوتاهی اصلا یادت می ره که یک سری جسم خارجی تودهنته هیچ فرقی دیگه با دندونام نمی کنه.

باز براتون یه چیزای دیگه هم می خوام بگم باشه از فردا.خوشحال می شم اگه بتونم در مورد این عمل کمکتون کنم اگه نظر سوال هر چی دارید بگید با کمال میل و باروحیه بسیار شاد جوابتونو میدم

 

+ نوشته شده توسط سمیه در سه شنبه 1388/01/18 و ساعت 21:24 |